تبليغاتX
خاطرات یک بچه مفیدی
دوباره درس و مشق و بی قراری                          دوباره تا سحر شب زنده داری

دوباره درد و سختی و کمی رنج                            آخه تا کی کنم من بردباری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 12:17  توسط یک مفیدی  | 

بودست خری که دم نبودش                         روزی غم بی دمی فزودش

در دم طلبی قدم همی زد                           دم می طلبید و دم نمی زد

روزی نه ز راه اختیاری                                 بگذشت میان کشتزاری

دهقان به سرش کشید فریاد                        گفت این همه کشته رفت بر باد

برگرد که جای خرگری نیست                         خر لایق سبزه پروری نیست

اینجا سر خر کسی نیارد                              آنهم چه خری که دم ندارد

خر از غم دم به عر عر آمد                             از زخم زبان به هم بر آمد

آزرده و رنجه خیره سر شد                            از کینه به مرد حمله ور شد

مرد از پی دفع شر بر آمد                              با چوب به جنگ آن خر آمد

هی بر سر و گوش خر همی زد                     از روی حساب هم نمی زد

چون کار به جنگ و جوش افتاد                       هم از سر خر دو گوش افتاد

بیچاره خر آرزوی دم کرد                                نایافته دم دو گوش گم کرد  

                                                                                                     ایرج میرزا

 

جوک نوشت : خوندین؟؟؟ عبرت بگیرین !!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 23:5  توسط یک مفیدی  | 

یادش بخیر راهنمایی که بودم وقتی معلما در حد یه ساعت برای عید مشق می دادن چقدر نفرینشون می کردم.حالا می بینم که چه اشتباه بزرگی مرتکب می شدم آخه الان 25 برابر اون مشق داریم(میگن 25 ساعته ولی شما بخون 40 ساعت) نمیدونم باید چیکار کنم .هرکی در درس های:عربی، فیزیک، شیمی، نقد فیلم، ریاضی مهارت داره بیاد خودشو معرف کنه.

برای مثال یه سوال ریاضی رو مطرح می کنم اگه حل کردید جوابشو به من بدید:

با اعداد 1389 اعداد یک تا صد را بسازید.با هر نوع علامتی که دوست دارید ولی باید اعدا به ترتیب بیاد و تکراری نداشته باشد.مثال:9-8+3+1-=1

عصبانی نوشت:تمام مدارس از سه شنبه(حداقل) تعطیل بودند ولی ما رو به زور تا آخرین روز آوردن مدرسه.اگه فقط می رفتیم مدرسه عیب نداشت ولی این بیشتر آدمو حرص می ده که تا روز آخر از آدم امتحان می گیرن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 18:45  توسط یک مفیدی  | 

زین مدرسه هرگز مَطَلَب علم که اینجاست               لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

...............................................................................................................

در مدرسه جز خون جگر، نیست حلال                    آسوده دلی، در آن محال است، محال





+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 23:22  توسط یک مفیدی  | 

رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم

حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم


سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق

چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 23:37  توسط یک مفیدی  | 

نمیدونم این مادر و پدر ما چه فکری کردند ما رو گذاشتند تو مفید درس بخونیم.اگه می خواستند حمال شیم خوب چرا باید بریم مدرسیه

چهارشنبه 88/11/14

بعد اینکه دربی رو ندیدم گفتم بذار یه بار تو زندگیم مفید باشم.رفتم تو نمایشگاه هفته شهدا شروع کردم کار کردن.یهویی یه آقایی مثل جن ظاهر شد جلوم و گفت فردا باید بمونی تو مدرسه تا جمعه و شبم اینجا بخوابی،اینم رضایتنامت(آخه وقتی می خوان ما رو به زور تو مدرسه نگه دارن برا چی رضایتنامه می دن). ما که اعصابمون خورد شده بود رفتیم که بریم خونه.ساعت 8 شب رسیدم خونه و یادم افتاد یک عالمه تکلیف دارم.تا ساعت دو داشتم مشق می نوشتم.

پنجشنبه88/11/15

کلاسایه درس که تموم شد ما رو بردند که از قبر شهدای مفید تو بهشت زهرا دیدن کنیم.من پامو گذاشتم تو اتوبوس بارون شروع به اومدن کرد.اول رفتیم مقبره امامو زیارت کردیم بعد رفتیم اونجایی که شهید بهشتی و 72 تن یارش و شهید رجایی و شهید باهنرو دفن کرده بودند.بعد خواستیم از اونجا بریم به سوی قبور شهدای مفید که آقای مدیر وقتی دید انقدر بارون شدیده که نمی شه رفت بیرون گفت همینجا می مونیم و زیارت اربعین می خونیم.بعد از اینکه زیارت اربعین رو خوندیم رفتیم که بریم سوار اتوبوس شیم.دایندفعه که من پامو گذاشتم تو اتوبوس بارون قطع شد. بعد اومدیم مدرسه و شروع کردیم به کار کردن تا ساعت یک بامداد. ما منتظر یه پتو یا بالشت بودیم که یهو یکی از بچه ها گفت نه پتو هست و نه بالشت.بعد یهو شرع کردن سوره ی واقعه رو خوندن و ما ساعت یک و نیم خوابیدیم.به علت نبود پتو تا صبح یخ زدم

جمعه88/11/16

ساعت 6/30 بود که آقای غفوری(یکی از دبیران) اومد تو نماز خونه و هرکی رو که خواب بود، جفت پا پرید تو سینش.ما که رفیقایه باحالی داریم ما رو از مرگ حتمی نجات دادند و قبل از اینکه رو ما هم بپره ما رو بیدار کردند.خلاصه این سه روز کوفتم شد.

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 16:44  توسط یک مفیدی  | 

امروز اومدم یکی از مسخره ترین کارای مفید رو براتون توضیح بدم. نام: کاربرگ

توضیح: این پدیده یه ورقی است که اول هر هفته به آدم می دن و می گن پرش کن.در این مورد که ما اون عهدنامه رو برای دروغ نگفتن امضا کردیم و نمی توانیم دروغکی بنویسیم روزی 4 ساعت شکی نیست. ولی چون ما خیلی مردیم و از اول این هفته تا حالا  3 ساعت هم درس نخوندیم مجبوریم صد تومن بذاریم کنار و یه قدم دیگه به خوشه یک شدن نزدیک شیم.

خودتون برید ببینید که ما چقدر بدبختیم.اینم لینکش: کاربرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 12:53  توسط یک مفیدی  | 

آب زنید راه را یک مفیدی می رسد                  مژده دهید وب را بوی قبولی می رسد

بالاخره کارنامه ها هم رسید و بنده با نمره ی.... قبول شدم.

دستو برو تو کارش، بزن به افتخارش

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 19:16  توسط یک مفیدی  | 

هفته ی شهدا

این مدرسه ی ما نه اینکه از قبل انقلاب تأسیس شده و به قول بعضی ها مؤسسانش منافق و محارب هستند(مؤسسان:موسوی اردبیلی، میرحسین موسوی،شهید باهنر و...)، 68 تا شهید داره(یکیشون داداش اون موسوی حبیبی ایه که کشته شد).به همین دلیل از اربعین تا 28 صفر هر سال برای شهدا ییادبود میگیرن و چون پول ندارن کارگر استخدام کنن از ما کار می کشن و از صبح که می ریم مدرسه تا بوق سگ کار می کنیم.تازه بعدش تا ساعت دو نصفه شب هم مشق می نویسیم.

دروغ

این معلم اخلاق ما که خیلی آدم خوبی هم هست صبح یکشنبه اومد یه ورقه داد  بعدش گفت اگه اینو امضا کنیند تا یه ماه دیگر چه به شوخی و چه جدی نباید دروغ بگویید و اگه دروغ گفتید باید صد تومن برای اردوی جهادی کنار بذارید. ما هم که جوگیر شده بودیم اینو امضا کردیم و تا حالا تو این سه روز یه عالمه دروغ گفتیم و فکر کنم تا آخر ماه از خوشه ی سه به خوشه ی 0 سقوط کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 21:3  توسط یک مفیدی  | 

    بالاخره وقت دادن کارنامه داره سر می رسه و پشت سرش وقت بدبختی ما.

کلا می خواستم بگم تا جمعه تو نمازاتون برای ما هم دعا کنین تجدید نشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 17:11  توسط یک مفیدی  |